باران
نبار....
بارون...بارون
لعنتی نبار....
لباسم
کمه...سرما میخورم لعنتی....
اینقدر
محکم پاتو نزن زمین....عین بچه ها لجبازی نکن....بهت میگم نبار...
چیشده؟؟نمیخام
بهت بگم....
نمیخام
تو هم مثل بقیه بهم بخندی....
چی؟نمیخندی؟دروغ
میگی...
ولی باشه
میگم....
نگاهم
کن...میبینی زیر چتر چند نفر وایستاده؟؟؟ها؟یه نفر...فقط
منم...یادته؟؟؟هییی.....پارسالو میگم...
یادته همین
جا تو شروع به باریدن کردی...بغلم کرد...گفت لباسات کمه سرما میخوری...وای که چقدر
بغلش گرم بود...اصلن اون موقع تورو فراموشت کرده بودم....
رعد و
برق نزن....میدونم...بهم یادآوری نکن...اون موقع خیابون اینقد کثیف نبود...اینقدر
خونه ها قدیمی نبود....میدونی...من خیلی ساله که به اینجا نیومدم....این تیغ رو
میبینی دستم....خیلی تیزه...خیلی هم درد آوره...ولی...من با این تیغ به دردام
پایان میدم...دردش برام چیزی نیست.....
خداحافظ
بارون...بعد من...دیگه به کسی حسودی نکن....الانم به حال من گریه نکن....دیگه بس
کن....
نمیخام
بعد من اذیت بشه...اومد اینجا بهش بگو... دوستش داشتم....
ببین چقد
ترکیب جالبی شده...قطره های اشک تو و قطره های خون من...
هه ببین
داره میاد....بهش بگ...و چ...قد....دو...س...ش.....دا....ش...ت....م.....
