
دیگه عادت کردم ، روی زمین رو یه پتو خوابیدن و..
میترسم!!..
باور کن میترسم برم روی تخت بخوابم! رو پهلوی چپم دراز بکشم
صورتم چسبیده به دیوار باشه و زل بزنم به صفحه گوشی ...
روی زمین خوابیدن ارومم میکنه چون دیگه اون بالا نیستم ، که بهت فکر کنم....
ولی من حتی اینجام همیشه به فکرتم...
حتی روی این پتو با این گوشی خاموش با این نگاه پوچ هنوزم به فکرتم!؟
پام و که میزارم بیرون و قدم برمیدارم ، نفس که میکشم از بغل همین پارک
کنار خونمون که رد میشم از دم همین سوپری که همیشه کنارش میدیدمت
میگذرم بازم به فکرتم...
جدیدا دیگه ملت کاری باهام ندارن منم کاری با ملت ندارم و سرم و انداختم
پایین و دارم مثه همه به خودم فکر میکنم
یه مدته ساعت هفت و گذاشتم که برم یه جایی بشینم
یه ساعتم به تو فکر کنم و زل بزنم به ته ته ته هیچ جا...
به این چند سال که گذشت فک کنم
به وقتایی که تلف شد
به اینده ای که همیشه فک میکردم چراغونیه
ولی تو این مدت حتی یه لامپم روشن نشد
راستی...
جدیدا با خدا آشتی کردم...
باهاش حرف میزنم
درد و دل میکنم
صداش میکنم
داد میزنم
به همه چی فحش میدم
ولی وقتی دوباره نگاش میکنم
فقط میخنده...
گوش میده
نگام میکنه...
بهم گیر نمیده!
ازم هی نمیپرسه که چرا تو رفتی؟؟؟
منو واسه خودم میخواد ، منم اونو واسه خودش میخوام
وقتی باهاشم به کسی فک نمیکنم حتــ تو!
دسم و گرفته و تو یه قدمی پوچی نگهم داشته!
فک کنم اون بیشتر از تو تویی که ی روز عزیز دلم بودی
و الان منو شما صدا میکنی
بیشتر دوس داره
خیلی بیشتر...
خیلی خیلی بیشتر...